مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

423

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شديم . يك شبانروز در روى آب بوديم كه خداى تعالى كشتى ديگر بما برسانيد . ساكنان آن كشتى ، ما را گرفته ، بكشتى بنهادند و شهر به شهر سؤال ميكرديم و پيوسته رنج ميبرديم تا اين‌كه ببصره رسيديم . و مالى كه اندوخته بوديم ، اگر تلف نمىشد ، با خزينهء پادشاهى برابر بود . و لكن از تقدير ، گريزى نيست . من بايشان گفتم : اى برادران ، محزون مباشيد كه مال ، فداى تن و جانست و سلامت و تندرستى ، بهترين غنيمتها است . اكنون كه بسلامت بازآمده‌ايد ، جاى هزار شكر است . و فقيرى و توانگرى مانند خواب و خيالست ، كه شاعر گفته : ز جمله نعمت دنيا چو تندرستى نيست * چو تندرست شوى هيچ دل شكسته مدار پس از آن گفتم : اى برادران ، چنان پنداريم كه پدر ما امروز مرده و مالى را كه در نزد منست ، بميراث گذاشته . ما همين مال را بسه بخش مساوى قسمت كنيم . آنگاه من قسمت‌كننده از جانب قاضى آورده ، مال را بسه بخش قسمت كرديم . هريكى نصيبى از آن مال برداشتيم . و من بايشان گفتم : اى برادران ، آدمى آن‌وقت نيك‌بختست كه در شهر خويش روزى خورد . كه سفر ، موجب رنج و مايهء خطر است . هريكى از شما دكانى گشوده ، در آن دكان بنشينيد . پس هريكى از ايشان دكانى گشوده ، بضاعتهاى گران‌قيمت بدكان فروچيدند . آنگاه من بايشان گفتم : ببيع و شرى بنشينيد و مالهاى خويشتن داشته ، صرف نكنيد . كه تمامت خورش و پوشش شما را من از مال خود دهم . پس از آن من باكرام و احترام ايشان قيام كردم و ايشان روزها به بيع و شرى مشغول بودند و شب‌ها در خانهء من مىخفتند . من نمىگذاشتم كه از مال خود صرف كنند . ولى هروقت با ايشان مىنشستم ، ياد از غربت ميكردند و محاسن او را صفت ميگفتند و سودهائى كه كرده بودند ، يك‌يك ميشمردند و مرا به سفر ترغيب مىكردند . پس از آن عبد اللّه با سگان گفت : اى برادران ، ماجرى چنين است يا نه ؟ سگان سر به زير افكنده ، چشم برهم نهادند . گويا كه تصديق ميكردند . پس از آن گفت : اى خليفه ، ايشان پيوسته مرا به سفر ترغيب ميكردند تا